<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>داستانهايي از امام زمان</title>
<link>https://zohd1.blogfa.com</link>
<description>داستانهايي از امام زمان </description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 20 Mar 2007 15:23:52 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title>حکایت ملا زین العابدین سلماسی</title>
<link>https://zohd1.blogfa.com/post/9</link>
<description>((بسم رب المهدی )) در کتاب دارالسلام روایت است که : خبر داد مرا عالم صالح تقی ، میرزا محمد باقر سلماسی ، خلف صاحب مقاماتعالیه و مراتب سامیه آخوند ملا زین العابدین سلماسی که جناب میرزا محمد علی قزوینی مردی بود زاهد و عابد و ثقه. و او را میل مفرطی بود به علم جفر و حروف و به جهت تحصیل آن سفرها کرده و به بلاد ها رفته و میان او و والد (ره) صداقتی بود .پس آمد به سامره در آن اوقات که مشغول تعمیر و ساختن عمارت مشهد و قلعه عسکریین (ع) بودیم.</description>
<pubDate>Tue, 20 Mar 2007 15:23:52 +0330</pubDate>
<dc:creator>zohd1</dc:creator>
<guid>zohd1.blogfa.com/post/9</guid>
</item>
<item>
<title>حکایت نجم اسود</title>
<link>https://zohd1.blogfa.com/post/8</link>
<description>بسم رب المهدی (عج) میلاد حضرت مهدی موعود (عج) مبارک و فرخنده باد . حکایت نجم اسود در کتاب نجم الثاقب روایت است که : مردی در قریه دقوسا که یکی از قریه های کنار نهر فرات بزرگ است ، ساکن بود . نام آن مرد نجم و لقبش اسود بود و او از اهل خیر و نیکی و صلاح بود . از برای او، زن صالحه ای بود که او را فاطمه می گفتند . او نیز زنی خیر و صالحه بود . این مرد و زن هر دو نابینا گشتند و مدتی بر این حال صفیقه باقی ماندند .</description>
<pubDate>Fri, 08 Sep 2006 09:12:29 +0330</pubDate>
<dc:creator>zohd1</dc:creator>
<guid>zohd1.blogfa.com/post/8</guid>
</item>
<item>
<title>حکایت: شيخ حسن بن مثله جمكرانى و ساختن مسجد مقدس جمکران  </title>
<link>https://zohd1.blogfa.com/post/7</link>
<description>بسم الله الرحمن الرحیم شيخ فاضل ، حسن بن محمّد بن حسن قمى معاصر صدوق در تاريخ قم نقل كرده از كتاب ( مونس الحزين فى معرفة الحق واليقين ) از مصنفات شيخ ابى جعفر محمّد بن بابويه قمى به اين عبارت در باب بناى مسجد جمكران از قول حضرت امام مهدى عليه صلوات اللّه الرحمن كه سبب بناى مسجد مقدّس جمكران و عمارت آن به قول امام عليه السلام اين بوده است كه شيخ عفيف صالح حسن بن مثله جمكرانى رحمه الله مى گويد كه : من شب سه شنبه هفدهم ماه مبارك رمضان سنه ثلث و تسعين در سراى</description>
<pubDate>Fri, 02 Dec 2005 06:51:42 +0330</pubDate>
<dc:creator>zohd1</dc:creator>
<guid>zohd1.blogfa.com/post/7</guid>
</item>
<item>
<title>عریضه نویسی1</title>
<link>https://zohd1.blogfa.com/post/6</link>
<description>حكايت سيد محمد جبل عاملي مرحوم نورى مى‏نويسد: عالم متّقى مرحوم سيد محمد جبل عاملى از اهالى قريه جب شليت، از ترس حاكمان ستم پيشه و ظالم آن منطقه، كه قصد داشتند سيد را وادار كنند به نيروهاى نظامى آنها بپيوندد، بطور مخفيانه با دست خالى از جبل عامل خارج مى‏شود و پس از تحمّل سختى‏ها، خود را به نجف اشرف مى‏رساند و مجاور حرم حضرت اميرالمؤمنين على‏عليه السلام زندگى ساده و فقيرانه‏اى را شروع مى‏كند. شرايط آن زمان به گونه‏اى بوده است كه تقريبا اكثر مردم حتى در تأمين</description>
<pubDate>Sat, 22 Oct 2005 02:47:31 +0330</pubDate>
<dc:creator>zohd1</dc:creator>
<guid>zohd1.blogfa.com/post/6</guid>
</item>
<item>
<title>عریضه نویسی</title>
<link>https://zohd1.blogfa.com/post/5</link>
<description>حكايت ميرزا محمّد حسين نائينى مرحوم محدّث نورى در كتاب نجم الثاقب از قول عالم فاضل محمدحسين نائينى اصفهانى چنين نقل كرده است: برادرم ميرزا محمد سعيد در سال (1285ق) از ناحيه پا، احساس درد شديدى كرد و به دنبال آن، حتى از راه رفتن عاجز شد. طبيبى به نام ميرزا احمد نائينى را براى درمان پاى برادرم آوردند. ابتدا معالجات او به ظاهر مؤثر واقع شد و ورم و چرك پا برطرف گشت، ولى چند روزى طول نكشيد كه زخم‏هاى زيادى علاوه بر پاها در ميان دو كتف او پيدا شد.</description>
<pubDate>Sat, 22 Oct 2005 02:46:10 +0330</pubDate>
<dc:creator>zohd1</dc:creator>
<guid>zohd1.blogfa.com/post/5</guid>
</item>
<item>
<title>ظهور در يأس و نا اميدي</title>
<link>https://zohd1.blogfa.com/post/4</link>
<description>ابوبكر محمد بن ابي دارم يمامي مي گويد: روزي خواهرزاده ابوبكر بن نخالي عطار را ديدم و گفتم: كجا هستي و كجا ميروي ؟ گفت هفده سال است كه در حال سفرم ! گفتم: چه عجايبي ديده اي؟ گفت روزي در اسكندريه در منزلي در كاروان سرايي گرفتم كه بيشتر ساكنين آن غريب بودند ، وسط ان مسجدي بود كه اهل كاروان سرا در آن نماز ميگزاردند ، و امام جماعتي نيز داشتند. جواني هم انجا در حجره اي سكونت داشت كه وقت نماز بيرون مي آمد و پشت سر امام جماعت نماز مي گزارد و باز مي گشت، و با مردم</description>
<pubDate>Sun, 07 Aug 2005 07:27:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>zohd1</dc:creator>
<guid>zohd1.blogfa.com/post/4</guid>
</item>
</channel>
</rss>
